
نمی دونم نمی دومنم
ولی می دونم دوست دارم
می دونم می دونم
فقط می خوام اینو بدونی که همیشه منتظرم تا برگردی
می خوام می خوام
همیشه به یادتم
براي آخرين بار صليبي به او دادم با تعجب پرسيد؟
ما كه ديگر همديگر را نخواهيم ديد پس اين صليب براي چيست؟
گفتم بر سر هر گوري نشاني مي گذارند تا نشانگر صاحب قبر باشد تو هم اين صليب را بر گردند بالاي قلبت بياويز تا نشانگر عشق من باشد
باتوام با تو که رفتی به ديار دگری تو که از هر چه به جز ماتم من باخبری
آنقدر منتظر آمدنت بود دلم تا که در حسرت ديدار تو فرسود دلم
ای همه خواهش چشمان پر از گريه من به دل شيشه ايم رحم بکن سنگ مزن
واژه ها خسته شدند از شب و تنهايی و درد باغ سرسبز غزل بعد تو ديگر شده زرد
چشم هر پنجره ای باز به دنبال تو است اشک و دلتنگی و غم عيدی هر سال تو است
آه ای سبزترين خاطره دفتر من آه ای پاکترين آينه در باور من
بعد توکوچه پر از ياد تو و نام تو است آسمان دل من تشته پيغام تو است
برگ تقويم پر از ماه محرم شده است پشت احساس از اين فاجعه ها خم شده است
خاطرات خوشمان دشمن لبخند شدند لحظه ها سختترين دشمن پيوند شدند
بس کن ای عشق بيا دوری از اين خسته بس است
آسمان بی تو برايم بخدا چون قفس است
خوشبحالت که گرفتار کسی نيست دلت مگر ای سنگی بی عاطفه از چيست دلت؟
منکه عمريست گرفتار تو وعشق توام سالها هست خريدار تو و عشق توام
ايکه از نسل مسيحی نفسی نيست مرا عاشقت مانده ام اما نفسی نيست مرا
تا کجا شکوه کنم بی تو از اين فاصله ها خسته ام از خودم و از تو از اين حوصله ها
تو بيا تا گل لبخند شکوفا بشود روی ديوار دلم روزنه ای وا بشود
هر چه از عشق سرودم همه تقديم تو باد جان و ايمان و وجودم همه تقديم تو باد
گرمی انگار تويی شعله ی خورشيد جنوب
مينويسم که بيا پيش من ای آبی خوب!
اين مثنوي حديث پريشاني من است
بشنو كه سوگ نامه ويراني من است
امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام
بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام
گفتي غزل بگو،غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد
گفتم مرو، تيره شود زندگانيم
با رفتنت به خاك سيه مي نشاني ام
گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد
در چشم باز فرصت ديدن نمي دهد
وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است
معيار مهرورزي مان سنگ بودن است
ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است
اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است
اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است
"من" بودني كه عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام
فهميداه ام كه خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شكسته ام
بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نارفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن كشانده اند
روح مرا به مسند پوچي نشانده اند
تا اين برادران ريا كار زنده اند
اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند
يعقوب درد مي كشد و كور مي شود
يوسف هميشه وصله ناجور مي شود
اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند
منصور را هر آيينه بر دار مي زنند
اينجا كسي براي كسي كس نمي شود
حتي عقاب درخور كركس نمي شود
جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست
ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است
ما مي رويم هر كه بماند مخير است
ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان
بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است
دل خوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
ما مي رويم مقصدمان نامشخص است
هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است
از سادگي ست گر به كسي تكيه كرده ايم
اينجا كه گرگ با سگه گله برادر است
ما مي رويم ماندن با درد فاجعه ست
در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه ست
ديري ست رفته اند اميران قافله
ما مانده ايم قافله پيران قافله
اينجا دگر چه باب من و پاي لنگ نيست
بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست
بر درب آفتاب پي باج مي رويم
ما هم بدون باد به معراج مي رويم
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور ؟ تا کی باید بخاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم ؟ تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود ؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها میرود را نگاه کنم و تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا برسد ؟ خسته ام ... بخدا خسته ام! یک خسته دل شکسته بی سرپناه ... عاشقم یک عاشق دیوانه سر به هوا ... تا کی باید کنج اتاق خلوتم بنشینم و با قلم و کاغذ درد و دل کنم ؟ ... تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است .تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم ؟
تا کی باید بگویم عاشقم ولی یک عاشق تنها . عاشقی که معشوق در کنارش نیست . تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همرا با آسمان بنالم و ببارم ... و تا کی باید با دستهای خالی . با آغوش سرد . با دلی خالی از آرزو و امید با چشمانی خیس زندگی کنم . آری تا کی باید تنها صدای مهربون تو در گوشم زمزمه کنم ولی در کنار تونباشم ؟
تا کی ؟؟؟؟
باز هم ساعتم خوابید !
باز همسایه روبرو سلامم را پاسخ نداد!
باز هم قاب عکس تو افتاد !
باز کودک همسایه دفتر شعرم را خط خطی کرد!
باز قاب عینکم شکست !
باز یک مرد به من تنه زد !
باز ادمها ...
من کجایم !؟
چشمهایم نمیشنوند!
گوشهایم کور شده اند!
دلم آبله گرفته !
صدایم لال شده...
و احساسم زخمی !
چرا تمام نمیشوم!
دیروز میشود و هر دیروز یک خاطره ای که تا فرداها می ماند .
ای عشق چگونه در دلم افتادی مانند گره به مشکلم افتادی
با اینکه طبیعت تو بکر است ولی اتش شدی وبه منزلم افتادی
نبودی من برایت گریه کردم
برای غصه هایت گریه کردم
من امشب بغض تلخم را شکستم
نشستم بی نهایت گریه کردم
چو در پسکوچه های چشمم امشب
ندیدم رد پایت گریه کردم
تو کوهم بودی و هستی کجایی
که من برشانه هایت گریه کردم
بگو ای آسمان با او که امشب
به یادش پا به پایت گریه کردم
چو بودی گریه میکردی به حالم
نبودی من به جایت گریه کردم
رهاا
اگه يه روز بهت گفتند 1000 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم.



....
من که دیگه به همیشه بودنت عادت کردم چون هیچوقت نبودی اگرم بودی مثله یه خیال بودی...زود اومدی و رفتی.ناراحت نشو...میدونم که خودم نذاشتم که بمونی.شاید انقد دوست دارم که حضورت عذابم میده.شایدم نمی تونم بودنتو تحمل کنم...ولی چون نمیدونی بهت میگم...دلم برات تنگه...میخوام برگردی...میخوام بازم باشی...میخوام........
ولی اگه نیومدیم اینو بدون ....همیشه دوست دارم.یادت باشه...
ای خدا خودت بزرگی و خودت بهتر می دانی
خسته و تنها باز هم در مقابل سر نوشت به زانو در آمدم.باز هم دلم برای کسی تپید و... در نهایت به سکوت بغض دچار شدم.آهی از سر تنهایی کشیدن دیگر عادتم شده.ماهی پیش دلم از عشقی گرم.دیروز پریشان از رویای شب،مبهوت از واقعیت تلخ،گریان از بی دلی او...و شب مست رویای دیدنش....
و حالا پشیمان از عاشق شدن از نفرین بی کسی ذره ذره سیراب می شوم.نه سیراب که هر لحظه در دل می گریم.
موسیقی با سکوتم بیگانه،هر نفس عاشقی دلداده،شاعری آواره،عاشقی بی چاره.می خواند.می خواند از خرد شدن.از بی نامی از بی عشقی.
سوز اولین عشق بیچاره ام نکرده است.اینبار به قانون دوستی ایمان می آورم.جدایی قانون است؟ نمیدانم... .
از سردی تنهایی شاید هراسان.شاید نا امید.شاید... .میلرزم از زشتی بی وفایی.این قصه ی عشق هم به پایان رسید و با نفسی بغض آلود، یادی از گذشته های دروغم می کنم.آن عاشق آزاد پر گشود....
آغاز ماجرا اینجاست
چه سخت تشنه جام محبتت بودم
سخن تمام نشد
ختم ماجرا پیداست
همیشه با تو نشستن
تلاش بی ثمری بود
چه
کوشش شب و روزم
به سان شخم زدن روی سینه دریا
و استغاثه به درگاهت
گره به باد زدن
و همچو کوفتن آب بود در هاون
مرا رها کردی
مرا به مسلخ سلاخان چرا رها کردی؟
مرا که رام تو بودم
گذشتم ار تو و آن پرفریب شهر بزرگ
کنون کنار کویرم
کویر بی باران
و مهربانی این مهربان ترین یاران
...
تو ای بلای دل من
بلند بالایم
تو ای برازنده
تو ای بلند تر از سروها و افراها
تو بر تمام بلندان باغ بالنده
بر این اسیر به غربت
گذر توانی کرد؟
بر این کویر نشین
بر این ز مهر تو محروم
نظر توانی کرد؟!
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت می خواندم
که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد
و از این عشق گذر خواهی کرد
و نخواهی فهمید
بی تو این باغ پر از پاییز است
روزی از گل پرسیدم عشق چیست ؟ گفت: از من خوشبو تر است. از پروانه پرسیدم عشق چیست ؟ گفت: ازمن زیبا تر است. از شمع پرسیدم عشق چیست ؟ گفت: از من نورانی تر است. از عشق پرسیدم آخر تو چه هستی ؟ گفت: نگاهی بیش نیستم
هميشه مي گفتي تا اخر دنيا دوست دارم حالا ميفهمم كه چرا ميگن دنيا 2 روزه
نازنينم كه كدوم حرف توروآزرد ياكدوم ترانه ي من تورو مثل گلي پژمرد نميدونم نميدونم كه چي گفتم تو شنيدي چه خطايي سرزدازمن كه توازمن دل بريدي اگه روزي تونباشي بين ما راهي نباشه نميدونم كي ميتونه كه برام مثل توباشه اگه روزي تو نباشي يا بري ازمن جداشي نميدونم توميتوني عاشقي دوباره باشي اين پرنده دل من نميتونه پربگيره تورو ميخوام دركنارش بال وپرازسربگيره آخه حيف پرنگيره پشت ابرا رونبينه حيف اينجا تك وتنها توقفس بي كس بشينه مادرم
۴۰۰ جمله را به ۳۰۰ زبان در ۲۰۰ برگ برای ۱۰۰ نفر ترجمه کردند ۹۰ تا را برای خودم در
۸۰ روز و روزی ۷۰ بار خواندم ۶۰جمله را هر کام ۵۰ بار در ۴۰ روز و روزی ۳۰ مرتبه برای
تو تکرار کردم ۲۰ تای آن را آموختی و پس از ۱۰ روز از تو ۹ سوال کردم ۸ مرتبه به ۷
سوال من جواب رد دادی و در فاصله ی ۵ روز ۴ مرتبه در پشت ۳ تلفن ۲ ساعت از تو
خواهش کردم تا یک مرتبه گفتی: دوست دارم
ب
دیگر هیچ فرقی ندارد
باشم یا نه ؟!
وقتی مرگ شیرین ترین آرزویم باشد
وقتی زندگی ....
آه مپرس
عشق من !
من کاری به کار کسی نداشتم
و ترا از چنگ هیچ عابری
از خیال هیچ شاعری ندزدیدم
که تاوان این همه تنهایی را پس بدهم .

نمی دانم پس از مرگم چه خواهم شد
ولی آن قدر می دانم که به خاک خواهم رفت
به خاکی که کوزه گر از خاک اندامم چیزی خواهد ساخت
نمی دانم چه خواهد ساخت
ولی هر چه خواهد ساخت دسته گلی تقدیم به تو گردد
دوستت دارم
آرام گریست...
عشق لطفی است بی معنا
عشق موجی است بی دریا
عشق افسانه کنگ
عشق سوختن و خاکستر شدن است
پرنده را دوست دارم نه در قفس
عشق را دوست دارم نه برای هوس
تو را دوست دارم تا اخرین نفس
دوست داشتن برتر از عشق است
تومگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری
روبروم نشستی اماازغریبه کم نداری
ربروی من نشستی توچشم تو ستاره
ازصدای توشنیدم که دلت دوسم نداری
دل تو توآسمونا من به دنبال دل تو
توبه دنبال ستاره من به یادقسم تو
تومگه قسم نخوردی که دلموتنهانذاری
هرگزازروزجدایی سخنی به لب نیاری
حالاروبروم نشستی حرف توفقط جدایست
توقسم نخورده بودی که یه دنیابی وفایی
توقسم نخورده بودی روزی عشق تومیمره
نوریک ستاره شب جای مهتاب میگیره
|
نمیدونم کی دل این اسمون رو شکسته بود ....
شب و روز اشک میریخت ...... کی بهش گفته بود که دیگه دوستت ندارم ؟؟؟؟ کی بوده میخواسته ازش جدا بشه ؟؟؟؟؟ نمیدونم با این همه اشک نظرش عوض شده یا نه .... ما این رو میدونم سنگ هم بود از ناراحتی می لرزید ..... نمیدونم تصمیم داره برگرده یا نه ..... اما این رو بدونه اسمون با همه ی بدی ها دوستش داره
|