تبليغاتX
خیلی دوست دارم
حرفام همونه که گفتم...فرقی نکرده ولی تمومیم نداره.انگار  هر لحظه یه نفر یادم میاره که عاشقتم. انگار زندگیم...احساسم.. حتی فکرام با تو پیوند خورده.انگار چه وقتایی که بودب چه وقتایی که نبودی  هر لحظه با من نفس کشیدی...خندیدی ...شایدم گریه کردی.! گریه که نه....خودت گفتی چند وقته که گریه نکردی....ولی می دونم که بودی...که هستی.میدونم که باهام می مونی...شاید  خودت نباشی ولی عشقت هست. خیالتم هست.میدونی؟ تو این مدت هرچی فهمیدم و یاد گرفتم با تو یاد گرفتم .انگار با تو بزرگ شدم. اگه نبودی  خیلی چیزارو نمی فهمیدم،نمیدیدم...

....

من که دیگه به همیشه بودنت عادت کردم چون هیچوقت نبودی اگرم بودی مثله یه خیال بودی...زود اومدی و رفتی.ناراحت نشو...میدونم که خودم نذاشتم که بمونی.شاید انقد دوست دارم که حضورت عذابم میده.شایدم نمی تونم بودنتو تحمل کنم...ولی چون نمیدونی بهت میگم...دلم برات تنگه...میخوام برگردی...میخوام بازم باشی...میخوام........

ولی اگه نیومدیم اینو بدون ....همیشه دوست دارم.یادت باشه... 

+ نوشته شده در  ساعت 15:37  توسط فواد  | 

امروز که از کلاس میومدم تو خیابون یه گربه رو دیدم که تو دهنش یه کبوتر بود!خیلی عجیب بود آخه کبوتره هنوز تکون می خورد.البته یه پسره پرید که کبوتر بخت برگشته رو نجات بده ولی نتونست.گربه هه شکارشو سفت چسبیده بودو ول نمیکرد نمیدونم کبوتره اون لحظه چه احساسی داشته.ولی دلم براش میسوزه که  زندگیش به اینجا ختم شد.شاید میتونست زن بگیره(یا شوهر کنه).شاید دلش می خواسته که بچه دار بشه....بابا آخه جوون مردم شاید کلی آرزو داشته.کسی چه می دونه؟شاید یه کفتر دیگرو دوست داشته...نه؟ اصلا آگه گربه هه میدونست داره یه نفرو(یه کفترو)که واسه یه کفتره دیگه عزیزه میخوره شاید اشتهاش کور میشد.شایدم براش مهم نبوده.خوب اونم خونه و زندگی داره.باید شیکمه زن و بچشو سیر کنه .واسه اون دیگه عاشق بودن یا نبودن یه کبوتر چه اهمیتی میتونه داشته باشه؟حالا حتما زن و بچه ی گربه هه کبوتررو خوردن .تازه زنشم حتما به شوهرش که انقد فداکارو با عرضست افتخار می کنه.ولی یکم اونور تر یه کبوتر چشم انتظاره جفتشه که بیاد و باهم بغبغووو کنن.

ای خدا   خودت بزرگی و خودت بهتر می دانی

+ نوشته شده در  ساعت 15:32  توسط فواد  | 

زندگی عجب بی رحم است.روزی کسی را دوست داری و روز دیگر تنهایی... .به همین سادگی.

خسته و تنها باز هم در مقابل سر نوشت به زانو در آمدم.باز هم دلم برای کسی تپید و... در نهایت به سکوت بغض دچار شدم.آهی از سر تنهایی کشیدن دیگر عادتم شده.ماهی پیش دلم از عشقی گرم.دیروز پریشان از رویای شب،مبهوت از واقعیت تلخ،گریان از بی دلی او...و شب مست رویای دیدنش....

و حالا پشیمان از عاشق شدن از نفرین بی کسی ذره ذره سیراب می شوم.نه سیراب که هر لحظه در دل می گریم.

موسیقی با سکوتم بیگانه،هر نفس عاشقی دلداده،شاعری آواره،عاشقی بی چاره.می خواند.می خواند از خرد شدن.از بی نامی از بی عشقی.

سوز اولین عشق بیچاره ام نکرده است.اینبار به قانون دوستی ایمان می آورم.جدایی قانون است؟  نمیدانم... .

از سردی تنهایی شاید هراسان.شاید نا امید.شاید... .میلرزم از زشتی بی وفایی.این قصه ی عشق هم به پایان رسید و با نفسی بغض آلود، یادی از گذشته های دروغم می کنم.آن عاشق آزاد پر گشود....

+ نوشته شده در  ساعت 15:15  توسط فواد  | 

مهربان بودی

آغاز ماجرا اینجاست

چه سخت تشنه جام محبتت بودم

سخن تمام نشد

ختم ماجرا پیداست

همیشه با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه

کوشش شب و روزم

به سان شخم زدن روی سینه دریا

و استغاثه به درگاهت

گره به باد زدن

و همچو کوفتن آب بود در هاون

مرا رها کردی

مرا به مسلخ سلاخان چرا رها کردی؟

مرا که رام تو بودم

گذشتم ار تو و آن پرفریب شهر بزرگ

کنون کنار کویرم

کویر بی باران

و مهربانی این مهربان ترین یاران

...

تو ای بلای دل من

بلند بالایم

تو ای برازنده

تو ای بلند تر از سروها و افراها

تو بر تمام بلندان باغ بالنده

بر این اسیر به غربت

گذر توانی کرد؟

بر این کویر نشین

بر این ز مهر تو محروم

نظر توانی کرد؟!

+ نوشته شده در  ساعت 15:55  توسط فواد  | 

قلب من باز ترک خورد و شکست

باز هنگام سفر بود

و من از چشمانت می خواندم

که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد

و از این عشق گذر خواهی کرد

و نخواهی فهمید

بی تو این باغ پر از پاییز است

+ نوشته شده در  ساعت 15:30  توسط فواد  |