....
من که دیگه به همیشه بودنت عادت کردم چون هیچوقت نبودی اگرم بودی مثله یه خیال بودی...زود اومدی و رفتی.ناراحت نشو...میدونم که خودم نذاشتم که بمونی.شاید انقد دوست دارم که حضورت عذابم میده.شایدم نمی تونم بودنتو تحمل کنم...ولی چون نمیدونی بهت میگم...دلم برات تنگه...میخوام برگردی...میخوام بازم باشی...میخوام........
ولی اگه نیومدیم اینو بدون ....همیشه دوست دارم.یادت باشه...
ای خدا خودت بزرگی و خودت بهتر می دانی
خسته و تنها باز هم در مقابل سر نوشت به زانو در آمدم.باز هم دلم برای کسی تپید و... در نهایت به سکوت بغض دچار شدم.آهی از سر تنهایی کشیدن دیگر عادتم شده.ماهی پیش دلم از عشقی گرم.دیروز پریشان از رویای شب،مبهوت از واقعیت تلخ،گریان از بی دلی او...و شب مست رویای دیدنش....
و حالا پشیمان از عاشق شدن از نفرین بی کسی ذره ذره سیراب می شوم.نه سیراب که هر لحظه در دل می گریم.
موسیقی با سکوتم بیگانه،هر نفس عاشقی دلداده،شاعری آواره،عاشقی بی چاره.می خواند.می خواند از خرد شدن.از بی نامی از بی عشقی.
سوز اولین عشق بیچاره ام نکرده است.اینبار به قانون دوستی ایمان می آورم.جدایی قانون است؟ نمیدانم... .
از سردی تنهایی شاید هراسان.شاید نا امید.شاید... .میلرزم از زشتی بی وفایی.این قصه ی عشق هم به پایان رسید و با نفسی بغض آلود، یادی از گذشته های دروغم می کنم.آن عاشق آزاد پر گشود....
آغاز ماجرا اینجاست
چه سخت تشنه جام محبتت بودم
سخن تمام نشد
ختم ماجرا پیداست
همیشه با تو نشستن
تلاش بی ثمری بود
چه
کوشش شب و روزم
به سان شخم زدن روی سینه دریا
و استغاثه به درگاهت
گره به باد زدن
و همچو کوفتن آب بود در هاون
مرا رها کردی
مرا به مسلخ سلاخان چرا رها کردی؟
مرا که رام تو بودم
گذشتم ار تو و آن پرفریب شهر بزرگ
کنون کنار کویرم
کویر بی باران
و مهربانی این مهربان ترین یاران
...
تو ای بلای دل من
بلند بالایم
تو ای برازنده
تو ای بلند تر از سروها و افراها
تو بر تمام بلندان باغ بالنده
بر این اسیر به غربت
گذر توانی کرد؟
بر این کویر نشین
بر این ز مهر تو محروم
نظر توانی کرد؟!
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت می خواندم
که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد
و از این عشق گذر خواهی کرد
و نخواهی فهمید
بی تو این باغ پر از پاییز است