تبليغاتX
خیلی دوست دارم -
مهربان بودی

آغاز ماجرا اینجاست

چه سخت تشنه جام محبتت بودم

سخن تمام نشد

ختم ماجرا پیداست

همیشه با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه

کوشش شب و روزم

به سان شخم زدن روی سینه دریا

و استغاثه به درگاهت

گره به باد زدن

و همچو کوفتن آب بود در هاون

مرا رها کردی

مرا به مسلخ سلاخان چرا رها کردی؟

مرا که رام تو بودم

گذشتم ار تو و آن پرفریب شهر بزرگ

کنون کنار کویرم

کویر بی باران

و مهربانی این مهربان ترین یاران

...

تو ای بلای دل من

بلند بالایم

تو ای برازنده

تو ای بلند تر از سروها و افراها

تو بر تمام بلندان باغ بالنده

بر این اسیر به غربت

گذر توانی کرد؟

بر این کویر نشین

بر این ز مهر تو محروم

نظر توانی کرد؟!

+ نوشته شده در  ساعت 15:55  توسط فواد  |